تبليغاتX
بنام انکه از شدت حضورش ناپیداست....

سلام دوستای گلم:

 فقط خدا میداونه که چقدر دلم براتون تنگ شده بود ولی بنا به دلایلی نمی تونستم

اپ کنم

از همه ی کسایی هم که بهر دلیلی نتونستم سر بزنم عذر خواهی می کنم

با هر بد بختی که بود کنکورو دادم رتبمم 7000 اومدکه خوبه ومیتونم به دانشگاه

 سراسری برم من خیلی خدا رو شکر میکنم که پشت کنکور موندمو تونستم میزان

نیازمو بهش بهتر درک کنم وعاشقش بشم من قبل کنکور خیلی دپسرده بودمو با

خودم چیزایی می نوشتم حالا می خوام یکی از نوشته هامو براتون بزارم

بنام صبورترین کس دنیا....

(گفت تو را شکیب همراهی بامن نیست........رحمت پروردگارت بود.این است راز ان

سخن که گفتم:توراشکیب انها نیست)ایه ی75تا83سوره کهف

امروز عصر به مهناز زنگ زدم تا برای امتحان پس فرداش روحیه بدم.

من بهش روحیه دادمو از روحیه خالی شدم.تقریبا یک ساعت ناراحت بودمو گریه می

کردم تا اینکه گفتم بهتره استخاره کنم.

 

تا حالا چند بار استخاره کرده بودم ولی خیلی مرتبط باحرف  دلم نبود اما اینبار از خدا

خواستم که اینطوری  باهام حرف بزنه.خودتون دیدین که چی ها گفت.بعد از خوندن

 این ایاتیه ارامش خاصی تو دلم نشست که وصف ناپذیره.

 

من مثل عاشقی ام که در به در دنبال یه نگاه زیر چشمی عشققش حیرونه و بعد از

هزار دلواپسی یه لبخند از عشقش می بینه وتا اخر خط و می خونه.

خدا جونم من به هر چیزی که بهم دادی ازت شکر گذارمو افتخار می کنم.

من افتخار می کنم که تو رو دارم.که مسلمونم.نماز میخونم.خانوادم ساده و پاکن مثل

 شبنم و  عشق خوبی مثل تودارم.          

                                                                ۱۸/۳/۱۳۸۸                              

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:23 توسط فرشته مجهول |

سلام دوستان پيش پيش سال نوتون مبارك

                                                     

راستش قصد نداشتم اپ كنم ولي چه كنم كه اين دوستان عزيز من مصرند كه اپ كنم منم از اونجايي كه

 ارادتم به دوستان كامله به حرفشون گوش دادم

حرفي واسه گفتن ندارم جز اينكه اميدوارم امسال براتون پر بار تر از هر سال باشه

                                                             

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:23 توسط فرشته مجهول |

سلام به دوستاي گلم دلم خيلي براتون تنگ شده بود .

اگه دير به دير اپ

ميكنم به بزرگيه خودتون ببخشيد

اخه دارم واسه كنكور درس ميخونم به دو تا كلاس زيستو شيميم ميرم

كلاساش بد نيست ولي من بايد تلاشمو بيشتر از اينا كنم تا موفق بشم از

بس درگيره درسم خيلي اتفاق خاصي برام نيفتاده كه براتون بگم جز اين

 كه جديدا قدر خدا رو خيلي بيشتر از قبل ميدونم و مديونشم .

اه همین سایتtinypicمونده بود که********بشه

فكر كنم الان ديگه ابان ماهيها لحظه شماري ميكنن كه بدونن اسم سنگ

ماهشون چيه.نه!!!

ابانيا بخونن

اسم سنگ:ياقوت زرد

انها عاشق داستانهاي پليسي ومرموز وشمع روشن كردن برسر سفره

شام هستند!

واز افرادي كه با انها رقابت ميكنند رازهاي درونشان را

اشكار ميسازندو سوالات انها افراد را در معذوريت پاسخ گويي قرار

ميدهد بيزارند.

براساس سنگ تولدشان اين افراد در خوشحال كردن خود با موضوعات

 كوچك- زماني كه يك ناراحتي پيش مي ايد- وبه خرج دادن شجاعت

كافي براي يافتن چيزهاي نو وجديد بهترين هستند.

 

 

راستي تا يادم نرفته ميخام يه مطلبو كه از سايت پرژين استار برام

فرستاده شده رو براتون بزارم و نظرتون رو در اين مورد بدونم حتما

بهم

 بگينا!

استعاره از شيطان

آیا شیطان وجود دارد؟


و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق

کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر

 صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد

 بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش

نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی

بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون

حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک

چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر

موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته

باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر

 شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F)

نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده

 میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما

 توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود

دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی

 در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و

آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن

میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را

جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک

پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن

می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص

چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان

وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای

است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او

 را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر

انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های

بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر

هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود

وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل

تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا

داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که

وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که

وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور

 می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:58 توسط فرشته مجهول |

نميدانم...

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد

ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

 گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و

بازيگوش

و او يكريزو پي در پي دم گرم و چموشش را در

گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته رااشفته تر سازد

بدين سان بشكند هر دم سكوت مرگبارم را

                                                 دكتر علي شريعتي

 

چند روز پيش كه ميخاستم اپ كنم حالم بد جور گرفته بود

عالم و ادم و شاكي بودم تكليفمو با خودم نميدونستم به خاطر همين نه

 اپيدم كه شما هم ناراحت نشين ولي الان توپ توپم

هم افطاري رفتيم هم خونمون اومدن بعضيها هم تابلو فاز ميدادند ولي

 هيچ كودوم رو من اثر نداشت اخه من جلو پسرا يه كمي خودمو ميگيرم

ولي خدا اون روزو نياره كه روم باز بشه اونوقته كه واويلا ميشه

باز كن پنجره را بگذار باران را بهتر ببينم

ميخواستم روي اين شيشه باران خورده

اسم تو را بنويسم

اما...

چشمانم باريد دستانم لرزيد

باز با خود گفتم هر گاه مرا به خاك سپرديد

در تاريكي گور جايي را هم براي ارزوهايم بگذاريد.

چند وقت پيش اينجا بارون شديدي باريد طوري كه

اگه زيرش نمي رفتي

 نيم عمرت بر فنا بود شب ساعت 12:30بود كه بابام

گفت پاشين بريم

بيرون جاتون خالي رفتيم پارك منظريه ماميو ددي

(اوه چه با كلاس)

موندن تو ماشين و من وابجيمم رفتيم سراغ تاب بازي

كه يهو يه زوج

جوونو ديدم كه تو اون هوا زير چترشون داشتند قدم

ميزدند نميدونين تو

 اون لحظه چه قدر انگيزه ي ازدواج در من بالا رفت

 البته لازم به ذكره كه

 من هميشه انگيزه ي لازم براي ازدواجو داشتم ولي

نه امادگيشو دارم

نه سن لازم براي اين كارو.

حالا وقتشه متولدين مهر ماه مشخصات مربوط به

خودشون رو بخونن وبه

 من بگن كه چقدر نزديك به خودشونه.

سنگ تولد:عين الشمس يا زرد كبود

اين افراد عاشق ارايش و پيرايش ظاهري اسباب

بازيهاي دوران بچگي

چيزهاي رمانتيك وشمع هستند واز تنها بودن بيزارند.

بر اساس سنگ تولدشان در حل مشكلات دوستان با

ديدن هر دو جنبه

ي قضيه وپر كردن محيط اطراف خود از چيزهاي

قشنگ بهترين

هستند.تا عمق يك دوستي پيش ميروند و از اينكه بين

دو دوست

شكراب شودبشدت متنفرند.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:9 توسط فرشته مجهول |

اول از همه ماه ضيافت خدا رو به همتون تبريك ميگم.

 

 ماه خدا

 

سلام:بالاخره اومدم ولي چه اومدني مثلا خير سرم مي خواستم بعد از اعلام نتايج اپ كنم كه يه خبر خوشي هم به شما داده باشم ولي صد افسوس كه اين چرخ فلك با ما سر ناسازگاري گذاشت و از دانشگاه قبول نشدم اخه كي با فقط 25 روز درس خوندن تو كتابخونه و با رتبه 17و18هزار وبا اون انتخاب رشته هاي خوب از دانشگاه سراسري قبول ميشه؟!

درسته ديدن كلمه مردود تو صفحه مانيتور برام خيلي سخت بود ولي نميدونم چرا چند دقيقه بعد خدا يه  ارامش خاصي تو دلم انداخت كه ديگه بي خيال قضايا شدم.

يهو خوشحال شدمو با خودم گفتم درسته خدا اين همه دعا و نذر منو ناديده گرفت ولي شايد خدا خواسته منو براي قبول شدن تو رشته هاي خيلي خوب مثه پزشكي وغيره اماده كنه تا شايد اينطوري جواب دعا هامو بده؟!اين شد كه خيلي براي اينده اميدوار شدم ومي خوام  براي اولين بار به كلاسهاي رياضي و فيزيك و شيمي علوي برم  ببينم اخرش چي ميشم.

راستي از بحث تصميم هاي من كه بگذريم مي خوام از اين به بعد اول هر ماه نام سنگ خاص متولدين همون ماه رو براتون بزارم.

اگه نظراي مربوط به مقوله ي سنگ ها زياد شد حتما اين كارو مي كنم.

جا داره از اين جا به كيك جون ونسيم گله قبوليشون رو تو دانشگاه تبريك بگم.موفق باشيد عزيزاي من

تا اپ بعدي درود و دو صد بدرود

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:4 توسط فرشته مجهول |

اول يه سلام البالويي به تو كه خيلي هلويي كيك جونم

 

18سال پيش تويه روز گرم وتابستوني تو يكي  از بيمارستانهاي شهر يه

 

 كيك به دنيا اومد كه

 

اسمشوگذاشتن كيك شكلاتي

 

 تولدت مبارك باشه گلم چه خوب كردي اومدي و دنيا رو گلستون كردي

 

 

 

happy birthday my dear

از بحث كيك و تولد كه بگذريم مي رسيم به بحث المپيك

 

فردابيست و نهمين دوره از بازيهاي المپيك درچين افتتاح مي شود در

 

حالي كه در اين دوره از

 

 مسابقات جاي خالي حسين رضازاده ديده مي شود

 

اين هم يه عكس از مشعل مسابقات

 

مشعل مسابقات

ورزشگاه ملي چين معروف به "آشيانه‌ي پرنده" مكان اصلي بازي‌هاي

 

المپيك است كه با سازه‌ي

 

فلزي كنگره‌ايشكلش يك شاهكار در فضاهاي ورزشي جهان محسوب

 

مي‌شود.

 
اين ورزشگاه در منطقه‌اي به مساحت ‌٤/٢٠ هكتار ساخته شده كه

 

مي‌تواند ‌٩١ هزار تماشاگر را

 

در سه طبقه‌ي خود جاي دهد.

 

 براي ساخت اين ورزشگاه ‌٥/٣ ميليون يوآنا (چيزي حدود ‌٥٠٠ هزار

 

 دلار) هزينه شده و قرار

 

است مراسم‌هاي افتتاحيه و اختتاميه، مسابقه‌هاي دو و ميداني و فينال

 

مسابقه‌هاي فوتبال در اين ورزشگاه برگزار شود

 

اشيانه پرنده

شايد باورتون نشه ولي در اينده ي نه چندان دور چين به يه امپراطوري

 

 بزرگ تبديل

 

ميشه!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:44 توسط فرشته مجهول |

گفتگو باخدا

 

 

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم

 

خدا پرسید:"پس تو می خواهی با من گفتگو کنی".

 

من در پاسخ گفتم:"اگر وقت دارید".

 

خدا خندید:وقت من بینهایت است.

 

پرسیدم: چه چیز بشر تو را متعجب می سازد؟

 

خدا پاسخ داد:کودکیشان

 

اینکه انها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند

 

و بعد دوباره پس از مدتها ارزو می کنند باز کودک شوند.

 

اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند

 

و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز

 

 جویند.

 

اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند

 

بنا بر این نه در حال زندگی می کنند نه در اینده.

 

اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

 

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند.

 

دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم

 

و من دوباره پرسیدم:به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را

 

 فرزندانت بیاموزند؟

 

گفت:بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان

 

باشد

 

همه کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان

 

دوست داشته باشند.

 

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

 

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب

 

 انها که دوستشان داریم

 

 ایجاد کنیم

 

اما سالها طول می کشد تا ان زخم ها را التیام بخشیم

 

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی

 

 است که به کمترین ها

 

نیاز دارد.

 

بیاموزند که ادمهایی هستند که انها را دوست دارند فقط نمی دانند که

 

چگونه احساساتشان را

 

 بیان کنند.

 

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت

 

ببینند.

 

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید

 

 ببخشند.

 

من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم.

 

ایا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟

 

خداوند لبخند زد و گفت:

 

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم <<همیشه>>

 

                        از گروه فرشتگان ايروني                                             

خداي من  

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:9 توسط فرشته مجهول |

بعد از 14 روز سفر وشنگولي. سلام!  (اين تيكه مثل مجريهاي چرت تلويزيون نبود؟)

  -  دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود.

   -  دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.

    -  خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد.

Plz كمي دلداريم بدين اخه خواب ديدم رتبم 169000 اومده و فقط ميتونم از

 

رشته ي خوانندگي يا رقاصي قبول بشم!خيلي دپرسم البته به حدخودكشي نميرسم

 

ولي دارم ميميرم. خودكشي نميرسم ولي دارم ميميرم.

 

بي خيال حالا چند تا جك بي مزه حال ميده.

 

 بسيجيه ميره لاس وگاس ، زنگ ميزنه به خانمش ميگه : فکر کنم شهيد شدم ؟! خانمش ميگه چرا؟ ميگه : آخه اينجا بهشته

تیمارستان نوار کاست نوحه می ذارن همه پا میشن می رقصن به جز یکیمی میگن این حتما سالمه ازش می پرسن تو چرا نمی رقصی ؟ میگه:آخه من عروسم

اگه یه روز تنها شدی... تا کسی نیست دستتو بکن تو دماغت، حالشو ببر!

 

مشترک گرامی:مثانه ی شما پر شده است لطفا هر چه سریعتر نسبت به تخلیه ی آن اقدام نمایید. ( سازمان کنترل نا محسوس شب ادراری )

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:8 توسط فرشته مجهول |

من

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:28 توسط فرشته مجهول |

سلام بروبكس (به قول يكي)

 

خوب هستيد امروز واستون يه متن اشك اور گذاشتم

 

البته به سفارش دوستان.توروخدا يه موقع فكرنكنين

 

كه من ازاون دختراي فسرده وگوشه نشينم نه

 

برعكس من انقدرشادم كه خودم هم ازشاديم حوصلم

سرميره   

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که

 

 کنار دستم نشسته بود


و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره

 

شده بودم


و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این

 

 مساله نمیکرد.


آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو

 

بهش دادم.


بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی»

 

باشم.
من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.

 
تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته

 

 بود.


از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو

 

 کردم.


وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای

 

معصومش بود


آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.


بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که

 

بخوابه،


به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید.


میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی»

 

باشم


من عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.


روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد


گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»


من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم


که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه

 

 باشیم،


درست مثل یه «خواهر و برادر» ما هم با هم به جشن رفتیم.


جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم،

 
تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون

 

کریستالش بود.


آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر

 

نمی کرد و من این رو میدونستم،


به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو

 

بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی»

 

باشم.

 
من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 
یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال…

 
قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید،


من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود

 

 تا مدرکش رو بگیره.


میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی

 

نمی‌کرد و من اینو میدونستم،


قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه

 

فارغ التحصیلی،


با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و


آروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو

 

بوسید .


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی»

 

 باشم.


من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا

 

داره ازدواج میکنه،


من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای

 

 ازدواج کرد.


من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر

 

نمی کرد و من اینو میدونستم،


اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟

 

متشکرم»


میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی»

 

باشم.


من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 
سالهای خیلی زیادی گذشت.


به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست

 

توی اون خوابیده،


فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر

 

خاطراتش رو میخونه،


دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون

 

نوشته بود:

«تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

 
اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.


من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای

 

من یه داداشی باشه.


من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم…


همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.


ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر می‌کردم و گریه.

اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید،


عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید،

 
منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و

 

 

عاشق تر باشه.

 

 عشق پنهان

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:21 توسط فرشته مجهول |